تَنهایِ بی قَرار...

تَنهایِ بی قَرار...

هوای دل ابری
کمی تا قسمتی پاییزی ...

خانوم ر...

آخرین نظرات
نویسندگان

خیلی سخته ...

بابایی برا چی تنهامون گذاشتی :((((

کم آوردم ...دارم روانی میشم ....فکر نمیکردم توام مثله مامانی دل بکنی و بری ....

فردا میشه یه ماه ...دقیقا یه ماه ....چرا قلب یهو نزد ....باباییی خیلی خستم ....دلم واسه حرفات تنگ شده ....

واسه محبت هات ....واسه همه چی ....

فردا شب یلداست بابایی جونم ....پس کجایی برامون فال بگیری .... کجایی حافظ بخونی ....کجایی ؟؟؟؟

دلم داره میترکه بابایی ....دارم منفجر میشم ...

بابا چرا رفتی .....

چرا دلامونو با رفتنت داغون کردی .... چرا کمر داداشیام شکست .... چرا خودم نابود شدم ....

واقعا کم آوردم .....

لطفا منم ببرید پیش خودتون ....من بدون تو و مامانی هیچم ....

۴ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۳

نگاهت که میکنم بند بند وجودم داد میزند ،همه عضو هایم یک صدا نام تو را می خوانند ...

تو در هر شرایطی ک قرار بگیری بازهم دل من دست از سرت بر نمیدارد ...باور کن؛آرامم با تو،آرامه جانم ،شک نکن ک هر جور شده میخوامت...حتی تو بدترین شرایط ...

پ ن : ارسال شده توسط مستر هویج در ساعت دوازده شب با  مسیج :|

پ ن 2: شرمنده ی مدت نبودم درسای دانشگامم سنگین شده :|

پ ن 3: تو دوراهی موندم :| یکم راهنمایی میخوام :|




۷ نظر ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۸:۰۹

# هشتگ _ سه شنبه ها_خر _ است -__-

و فردا باز سه شنبه دیگریست و من از صب تا سر شب کلاس دارمممممم عرررررر:/

داشتم با برادر گرام حرف میزدم یعنی من موندم این چه جور ناشریه که تو تایپ کلماتش تو تل انقد داغونه :/ حیف که گوشیم چند هفتس معلوم نی چه مرگش شده اسکرین شات نمیگیره خیلی رو مخه باید ردش کنم بره -_-

مونده بودم بیام چه پستی بزارم :/ صرفا جهت اعلام زنده بودن بود هنوز جا دارم تا فسیل شدن :ا

میخوام برم کلاس طراحی ...برای وقتایی که خسته و بیحوصله میشم ...کلا نقاشی و طراحی حس خوبی بم القا میکنه .

شنبه ها یه کلاسم مشترکه با سال سومی ها ...یه دختره اومد کنارم نشست .

دختره :من الهه ام 

تو دلم گفتم :خوشبحالت ...چه سری سر صحبتو وا کرد )

زورکی لبخند زدم و گفتم :ماریا 

الهه :چه اسم باحالی داری ماری 

(جااانننننن :/ ماری _ کم مونده بود یه تیکه بش بپرونم :/)

الهه : میتونی منو الی صدا کنی...میتونم شمارتو داشته باشم .

(ب وضوح ابروهام رف بالا _ چایی نخورده پسر خاله شد )

_ دلیلی نمیبینم شمارمو بدم به شما .

همون موقع لیلی اومد تو کلاس و تا دختره رو کنارم دید گفت :خانوم خانوما ... حق نداری دوست منو بُر بزنی و بعد دستمو کشید و از جام بلندم کرد رفتیم یه ردیف عقبتر نشستیم .

من هنوزم تو فاز اون دختره ام :/ 

+ملت چقد پیشرفت کردن -_-

++پیش به سوی درس خوندن :/

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۶

سه شنبه ها  از 8صب تا طرفای 7 و نیم غروب کلاس دارم :(

حالا مزخرف ترین بخش رفتن به سلفه :ا

ساعتم رو هی نگام مینداختم کی وقت نهار میشه برم دلی از عزا در بیارم :/ اما هیچی غذای خونگی نمیشه :/

بالاخره رفتم سلف و دیدم غذا تموم شده رفتم پرسیدم مرده گف ساعتتون عقب مونده خانوم

یه ساعت پیش وقت نهاربود و الانم چیزی نمونده :/ دست از پا دراز تر برگشتم تو حیاط دانشکده

ساعتم که عقب مونده بود گوشیمم که خاموش شده بود از بی شارژی :/ 

همینجور که داشتم با  بند کوله ام ور میرفتم یه خانوم چادری و با قیافه خیلی با نمک اومد نزدیکم و یه پلاستیک 

داد دستم پرسیدم :ببخشید خانوم این چیه ؟

گفت :نذریه عزیزم ...ماله امام حسینه 

ازش تشکر کردم و سر برگردوندم دیدم چند تا خانوم دیگه مثل خودش دارن غذا رو بین دانشجو ها پخش میکنن .

ینیا اون عدس پلو نذری به قدری بهم چسبید که هنوزم مزش زیر بونمه 

قربون امام حسین بشم که انقدر مراسماشبرکت داره :)

یهویی نوشت :تصمیم دارم روز عاشورا یه خیرات بدم واسه امام حسین (ع) و روح مامانیم 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۰

باید برگردم به سمت دانشگاه و سال آخرم تموم کنم ...اما با این تفاوت که انتقالی گرفتم و رفتم به دانشگاه دلخواهم 

تصمیم گرفتم متفاوت تر از قبل تو دانشگاه حاضر شم و مثله سالهای گذشته گوشه گیر نباشم 
این مدت با حضور مریم ها (مریم و مریم بانو ) از اون حالت قبلیم بیرون اومدم :)
به امید روزهای خوب چمدونمو بستم و امشب راهی میشم تا شنبه سر کلاس هام حاضر شم :)
 
پ ن :همچنان هستم و ب وبم سر میزنم ^_^
پ ن 2 : موفق باشید همگی heart
 
 
ا آهنگ برای تو _ جی دال , آهو ا
 
۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۸

امروز همان روزیست که فهمیدم ...

یک سال دیگر نیز گذشت مثل برق و باد ...

و عجیب خوشحالم از اینکه ...

در مسیر بیستو سه سالگی قدم برمیدارم ...

دوباره چشم هایم را میبندم و فقط یک آرزوی هر ساله ام را به زبان می آورم ...

و شمع ها تا سال بعد خاموش می مانند :)

______________________________________________________________________

تولد امسالم خیلی عجیب شد :)

 امروز همراه آرون و مریم و آنیل و رادینمهمون یکی از دوستام بودم...البته دوستم غریبه نیس 

اون دوست عزیزم مریم بانو ئه ...کسی که باعث شد بلاگر شم :)

خوشحالم که اول مهر بدنیا اومدم و جذابیتش اونجا بود که مامانه مری یا  مریم بانو (اینجوری مینویسم قاطی نشه با اون مریم )و همینطور زنداییش هم تو یک مهر دنیا اومده بودن :)

از اینجا به جفتشون تبریک میگم :)

نهارم که دستپخته مامان مری بود و قیمه و ماهم یه لشکر قیمه خور :)

خیلی خوش گذشت :)

و اینکه آنیل همیون جمع دوستانه رو شب به شام و تولد من دعوت کرده تو خونه خودش :)

شب رو هم چون رادین قراره ساعت 12 بره تهران پیش مریم و مری میگذرونم تو خونه مریمو رادین :)

+قصد تعریف نداشتم اما نتونستم از کنار خوشی های امروز بگذرم البته اگه شکسته شدن گلدون مامانه مری توسط اشتباه آرون رو نادیده بگیریم :)

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۴:۳۷

برات یه جمله مخصوص دارم :

 

تو رو من قده قلبم دوس دارم ^_^

 

ا پویا بیاتی _ بگو سیب ا

 

 

 

 

++به وب داداشیم سر بزنید 

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۷

میدونی مامانه خوشگلم ...

زمونه ناجور با بعضی از ماها تا می کنه ...خیلی ناجور !

با امروز شد 20 سال ...دلم خیلی هواتو کرده مامانی ...خیلی !

با اینکه فقط 2 سالم بود اما یه چیزای مبهمی تو ذهنمه ...

تو بغل گرمت اروم گرفته بودم که یهو سرد شد ...یهو تو پر کشیدی سمت آسمون و دختر کوچولت تنها موند ...

حیرون و سرگردون میون این همه گرگ !

مامانی جونم میدونی بابایی خیلی دوستت داشت ,هنوزم دوستت داره ,هنوزم نتونسته داغ رفتنتو فراموش کنه ,

همیشه بهم میگه :تو خیلی شبیه ارغوانی هر روز هم بیشتر شبیه اون میشی و بعد آه میکشه ...

راست میگه مامانی ...قد کشیدم ,بزرگ شدم ,موهام مثل تو بلند شد ,حالا میتونم مثل تو پیرهنای گلدار و خوشگل 

بپوشم ,میتونم موهامو ببافم ,میتونم هر روز برای بابایی صبحونه حاضر کنم ,اما هیچکسی نمیتونه براش مثل تو باشه 

همیشه به آرون و آنیل  حسودیم میشه اونا بیشتر با تو بودن ,اونا بیشتر تو بغلت بودن ...

مامانی جونم دله من خیلی برات تنگه ...

کاش بودی ...

هیچ چیزی تو دنیا به اندازه بودن تو منو خوشحال نمیکنه اما حیف که نیستی ...

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۳

بعضی اوقات آنقدر در خاطراتت گم می شوم که فراموش میکنم ...

چند سیگار کشیده ام ...

نگاهم به کف اتاق و ته مانده های سیگار می افتد ...

پوزخندی میزنم و با خود می گویم :

"ولش کن ...تلختر از ته مانده سیگارم نگاه اوست "

و دوباره ...

سیگار دیگری روشن می کنم و در خلسه تلخ نگاهت فرو می روم ...!


دل نویسه :خانوم ر...


۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۴
بازهم صبح...
باز هم خورشید است که ...
ناقوس مرگ مرا بصدا در میاورد ...
باز هم زیر خروارها درد ...
زیر سنگینی بغض خفته در گلو ...
هر روز ...
با فرار نور از درز پرده مشکی اتاق ...
باز هم ...
بی صدا میمیرم ...
شاید ندانی ...اما ...
روزگار درازیست که من هر صبح می میرم ...!

دل نویسه :خانوم ر...

+ورق اول 

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۴